|
خاطر آفتاب را دوست دارم
بیا چه ميشود اگر بيايي و فاصله ها را خط بزني و سرود رود را به بزم آبي دريا مهمان كني و در چينهاي شتابان دامنم نفس نفس ستاره بريزي و مهتابي ام كنی ..
کلمهها ناتوانند. اين را قلبي به من گفت ، که روز و شب مي تپد و با تپش او هزاران ستاره بيدار مي شوند. راست مي گويد ... کلمه ها صدايي ندارند . خاموشند و اگر کسي دهان به ترنم آنها باز نکند فراموش مي شوند. من خيلي از کلمه ها را از ياد برده ام بعضي از کلماتي را که در کودکي بر زبان مي آوردم ، کنار گذاشته ام اما تپش قلبها را نمي توان از ياد برد. اين صداي دگرگون کننده از تمام موسيقي ها شنيدني تر و زيباتر است. کلمه ها ناتوانند ؛ و گرنه براي گفتگو هاي جاودانه ، به نگاه حاجتي نبود. نمي توان حتي از عمق يک نگاه به قلمرو يک قلب پي برد. کلمه ها نمي توانند حرفي را که فراتر از اين دنياي خاکي است بيان کنند. کدام کلمه مي تواند تو را معنا کند؟؟ .......................... هميشه فرصت براي نوشتن هست اما براي ديدن و شنيدن فرصت کم است. عمر مي گذرد و ناگهان در مي يابيم چه رنگين کمان هايي را که نديده ايم و چه صداهايي را که نشنيده ايم و چه حرف هايي را که هيچ وقت بر زبان نياورده ايم! من آن قدر حرف در دل دارم که اگر هفت بار ديگر هم به دنيا بيايم همه دفترهايم را پر خواهم کرد . من نمي خواهم هيچ حرفي را ناگفته بگذارم. مگر براي از تو سرودن چقدر وقت دارم؟؟؟ کلمه ها ناتوانند و گرنه حرف هاي قلبم را برايت معنا مي کردم از آينه هاي بکر مي خواستم که احساسم را به تو نشان دهند...
عادت از تمام عمق دلم صدايت مي کنم .. فريادم درون جمجمه ام مي پيچد ، و هيج صدايي از دهانم خارج نمي شود! و تو مثل هميشه حتي بدون يک نيم نگاه از کنارم بي تفاوت رد مي شوي... نمي دانم شايد عادت کرده اي به هميشه بودنم.
|
About![]()
من در جهان شعر
Home
|