به خاطر تو
به خاطر آدمهائی که برای پیدا کردن ماه
روزها
آسمان را نمی گردند
شبها
برای جای خالی خورشید نمی گریند
به خاطر آدمهائی که
پا به پای جوی کوچکی که ابرش را گم کرده
تا انتهای کوچه نمی دوند
پشت پاهای کرور ها دل گمشده
حتی ، یک پیاله آب نمی ریزند ... ؛
من
پلکهایم را می کشم
با مداد رنگی خیالم.
باغچه ی خانه ام را غرق گلهای وحشی ،
باقیمانده ی دفترچه ام را
غرق کلام مقدس می کنم .
به خاطر تو
که آسمان را رها کردی .
یادت رفت ؟!
مَن و سايه ام.
باز هم
راه خواهيم رفت
و من
برايش قلب خواهم دوخت
چشم خواهم کشيد
کفش خواهم خريد
دستهايش را
رنگ خواهم زد...
من و سايه ام
باز هم
راه خواهيم رفت
خواهيم خنديد
خواهيم گريست
و من برايش
سايه بان خواهم بود
……………
همه ی دنيا ... ديوار بود
ديوارهاي سنگي
ديوارهاي بلند دلتنگي
و تو را ... ديدم
و هزار پنچره بر روي من گشوده شد
هر پنچره هزار فصل بود
که مرا با آن سوي ديوار آشتي مي داد
هر پنچره هزار خاطره بود
که مرا با خودم آشتي مي داد
تو رفتي ، و تمام دنيا دوباره ديوار شد
اين بار ، خسته...در اين سوي ديوار نشسته
ولي با بغض هزار خاطره
از آن سوي ديوار .
بادو باران
حالا بگو دوباره
دستان من کجا بود؟
در عشق باد و باران
این چشمه ها چه ها بود؟؟
نوشیدن هوایت
سردابه ای تمناست
من را بگو که با تو
سردابه ام خدا بود ...
گفتی که در تو بودم
در قلب پاک و مستت
گفتی صدای باران
تیر و کمان ما بود
گفتم نگو گناه است
روزی اگر بمیریم
گفتی ز باد و باران
این حرف ها سوا بود
برگرد با تو بودم
ای خواب مست و هوشیار
شاید اگر ندانی
زنجیر ما ز مــــــــا بود.
نگفته بودم!
نگفته بودم !
پیش از خدا حافظی
حافظه ی باران را مرور کنی ؟
و
از میان تمام رویاهایش
سلام ها را به خاطر آوری ؟
نگفته بودم !
واژه ها مقدس اند
احساس می شوند
می ترسند
می تر سانند
و
حادثــــــــــــــه
هیچ وقت خبرت نمی کند؟!
حالا رفته ای
و
من در کوچه های قهوه ای کویری که
سواد خواندن ابر ها را ندارد
تشنه ی قطره ای سلامم
تا بار دیگر
سبز شوم...
حدود جوانی
از شمال محدود است ، به آینده ای که نیست
به اضافه ی غم پیری و سایه ی مخوف ممات
از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ
گاهی اوقات شیرین
مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ
شروع جنگ حیات
مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور
غروب عشق دیرین .
این چه حدودیست ! آیا شنیده ای و میدانی ؟
حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی


